"زندگی من بدون او این است حتی در مغزم هم این اشفتگی برپا است"

دیالوگ1:
باور کن
.
.
هیچ اورانیومی
به اندازه ی اشکهایت
غنی شده نیست
.
.
هیچ کیک زردی
شیرینی لبهایت را ندارد
.
.
و هیچ بمب اتمی
به اندازه ی گریه هایت
مرا ویران نمی کند
.
.
ای
حق مسلم من
دیالوگ2:
اعتراف کن
بانو
.
.
اعتراف کن پیزا
با جاذبه ی چشمانت
کج شد
.
.
اعتراف کن بانو
به کسی نخواهم
گفت
دیالوگ3:
از سعدآباد
تا
پاستور
.
.
.
راهی نیست
اما
.
.
.
این در صورتی که
راه رو بلد باشی
دیالوگ4:
+تو به فال اعتقاد داری؟
_ اگه خوب بیاد، آره.
1:نمیدونم مال کیه تو دفترچم بود.
2:گیرم که هنوزم عاشق،خوب به شما چه مربوط؟
3:دیگر سیگار هم کام نمیدهد وقتی طعم لبانت روی آن نیست!!
4:شاید Upبعدی بود...!!

توسط Mr.rakik
|

از شنیدن "خبر" جدایی نادر از سیمین خوشحال شدم... آنقدر جیغ کشیدم که
تارهای صوتیام ورم کرد و آنقدر بالا و پایین پریدم که زانوهایم درد گرفت و
مطمئن هستم خبر این جدایی حتی بیشتر از خبر عروسی اسباب شادمانی همه شد... چند شب پیش شاید از معدود دفعاتی بود که یکی از ما ثابت کرد میتواند بدون نیاز
به فحش و رجزخوانی، بدون نیاز به کتککاری با اصحاب عروس و داماد، بدون
نیاز به شاخ و شانه کشیدن برای همه، به بهترین و نرمترین و متمدنانهترین
شیوهی ممکن حقاش را از زندگی بگیرد.
اصغر فرهادی را که مسبب این جدایی است باید
آفرین گفت. بعد از مدتها کاری کرد که بتوانیم سرمان را بلند کنیم و بگوییم
بله، ما چنین مردمی هستیم که نادر و سیمین ما اینطور جدا میشوند... دعوا
هم نداریم. باید از فرهادی و شیوهی جداییاش یاد بگیریم...
"ت.الف"
1+میدونم دیره اما خوب من تازه متوجه عُمق فاجعه شدم،تا قبل این میگفتم دروغه تا الان که خودم با چشم خودم فیلم اهدای جوایز رو دیدم اونم توسط خواننده مشهور . . .!!!
2+نمیدونم این اطلاعات رو بعضیا ازکجا میارن،من قبلاً خارج از کشور زندگی میکردم اما الان ساکن ایران هستم و به هیچ "اَحَدُناسیَم" نه زنگ زدم نه ایمیل زدم و نه کاری دارم،پس ازتون میخوام که کمتر دروغ ببافید من قرار شد عوض بشم نه اینکه مورد نقد و بررسی دروغ بعضی از دوستان قرار بگیرم،من فقط اینجا خودَمَم نه ذره ای بیشتر نه ذره ای کمتر. . .
3+اگه بیشتر از این مایل به ادامه این بازی بچه گانه هستین باید بهتون بگم که از این به بعد جور دیگه برخورد میکنم که نه در حد من هستش نه شما،اینجارَم میسپرم به شمایی که فکر میکنی با فحاشی و ابراز علاقه کردن چیزی رو میتونی تغییر بدی در من نه خانم و دوست عزیز . . .!!
"شادزی"

توسط Mr.rakik
پرده اول زندگی من:وقتی بعد از مدتها برمیگردی خونه همه چیز مثل سابق مونده، همون شکل، همون بو، همون حس. اونوقت میفهمی تنها چیزی که عوض شده خودت هستی.
تویی که وقتی برمیگشتی تو خونه یه بوی خوب زنونه مستت میکرد یه نگاه عاشقانه خرابت میکرد یه آغوش باز دلت رو مَرهم میکرد. . . .!!
اما حالا که به این خونه برمیگردم جز خودم تمام این حس ها حالها عوض شده اون بوی خوب تبدیل به بوی مشروب و الکل تند شده اون نگاه عاشقنه تبدیل به نگاه غمگین و نارحت پدر شده،فقط یه آغوش برات باز مونده اونم به اجبار که تخت خوابته که هنوزم میتونی حس کنی جای فرورفتگی تنش رو . . .
خیلی وقت میشه دیگه روی تختم نخوابیدم از مرداد ماه بود آره من دیگه روی اون تخت نخوابیدم مبادا نقش تنش از روی اون پاک بشه . . .
روزی که با اون حال اومد خونه و من نبودم و شد آخرین بارش بابا گفت اینجا خوابیده بوده اون سرم و آمپول هام برای اون بوده،اما هیچ وقت نفهمیدم چرا و برای چی!؟!!!
پرده دوم زندگی من:دلم میگفت:امروز یه خبرایی هست این دلم هم سر خوش است که هر روزش رو به امید خبری میگذراند، اما این چشمای تار این سینه که مادام در حال تیر کشیدن و سری که سنگینی میکنه روی این تن نشونه روز خوب رو نداشت اما بازم باید همون حرفارو برای خودم تکرار کنم،تا شاید شد. . .
یاد حرفای دکترم افتادم:
ما در یک لحظه همه جا هستیم، قوی تر از هر چیزی که فکر کنی. ما رویاهاتون رو اشغال می کنیم، وقتی که خواب هستین بجاتون فکر می کنیم، ما عوضتون می کنیم، همتون رو از درون عوض می کنیم. کاری میکنیم که یکی از خود ما بشین. و میدونی جالب ترین قسمتش کجاس؟ اینکه شما به هیچ وجه متوجه هیچ کدوم از این اتفاقات نمیشین!
"اما میدونم من تغییر ناپذیرم این بیچاره شبیه من میشه اما من نه"
پرده سوم زندگی من:وقتی نشستم لبه پنجره وقتی به اون صندلی جلوی خونمون نگاه میکنم و جای خالی همرو حس میکنم تو اون پارک لعنتی که شاهد بچه شدن های من اون بود شاهد خنده ها و گریه های ما بود دلم میسوزه دلم تنگ میشه که زود گذشت زود تموم شد یادمه همیشه بهش میگفتم من هم بازی هر بچه ای نمیشم اما بازیچه دست هر بچه ای میشم اونم یه لبخند میزد و میگفت:
+حالا برای من چی میشی؟
×من خرتم بابا اسبتم هر چی تو بخوای من همون میشم!
+هورا هورا پیتیکو پیتیکو!؟؟
×آره نازَکم همون که تو میگی. .
اما اون روزا چه زود گذشت حالا من خر شدم اون اما سوار من نشد و تنهام گذاشت و من هنوزم به امید اون هر شب اسب میشم خر میشم تا شاید . . .
پرده چهارم زندگی من:من یجورایی دوست دارم که هر شب تویه اتوبان متفاوت برونَم و این کاملا بستگی به حال و روزم داره. درست مثل اینکه وقتی که غمگین هستم و حالم بده ترجیح میدم اطراف آدمایی باشم که حالشون بده!
آدمایی که حالشون خوبه یه جورایی حالمو بدتر میکنن.
احساس میکنم حال روز خوبشون منو به تمسخر میگیره و پُز داشته هاشونو به من میدن برای همینم هست بیشتر اوقات تنهایی سر میکنم و گاز میدم و گاز میدم از
همت غرب تا
امام علی شرق . ..
1:رُهام میگه:
+طرف خیلی جوونه، و خیلی هم مغروره . . .
منم ناخودآگاه جوابشو میدم:
×خب باشه!
قبرستون پره از پسرهایی که خیلی جوون و خیلی هم مغرورند!
2:الان دیگه واسه ترسیدن خیلی دیر شده نباید پا پس کشید باید ادامه داد به این حس که نداشتنت عادت شده و من دیگه اون آدم قبل نیستم.
3:تراژدی یه نسل، اسباب خنده و تفریح نسل بعده مثل نسل من که این روزها فقط برای شاد کردن مردم لبخند میزنه مبادا بفهمن هنوز هم این نسل گذشته شان یادشان مانده و گه گاهی خودشان را برای دلشان میگیرند و اخم میکنند.

توسط Mr.rakik

گاهی باید باید مرد باشی تا بفهمی شبها وقتی خسته میای خونه و کسی منتظرت نیست یعنی چی...
باید مرد باشی تا بفهمی که خستگی کار ِ
بیرون رو هم خودت تنهایی باید به دوش بکشی،
نهایتا با چند نخ سیگار و قهوه و چای و مشروب و کوفت و زهر مار،
یعنی چی!...
باید مرد باشی تا بفهمی چقدر دردناکه وقتی روزهای هفته هیچ فرقی با هم نداشته باشن!...
باید مرد باشی تا بفهمی که صبح جمعه تنها از خواب بیدار شدن نمی ارزه به تعطیلیش!...
شاید هم نه...
زن و مرد فرقی نداره...
باید تنها باشی تا اینارو بفهمی...
باید بی کس و داغون و خراب و مست و لعنتی باشی
تنهاییت وقتی به اوج می رسه که
تمام دارو ندارت میشه
یک تخت!
تختی که هر روز سال تو را در آغوش خودش آروم می کرده و می خوابونده.
تختی که شبا از تنهایی سر بر شونه هاش می ذاشتی و زار می زدی!
تختی که تو رو با خودش تو رویاهات می برد!
و حتی
ناله ای هم سر نمیداد...فقط تو را محکم در آغوش میگرفت!
آی...
آی که جدیدا دردم میگیره
1:تنها بودنم رو دوست دارم،به هر قیمتی که فکرش رو بکنی اگه میخوای قیمت بگذاری وقت تلف کرده ای من خود را به حراج گذاشته ام ...!
2:امشب دو تا بـالت رو می دوزم / اون بال هایی که خودم چیدم / این چند سالم رفتنی بودی / من چند سالی دیر فهمیدم!
3:و فرقی هم نمی کند که فانوسی داشته باشم یا نه،کسی که می گریزد از گم شدن،نمی هراسد ....

توسط Mr.rakik
|

یادم میاد میگفتش:
مردا فقط میخوان با ما بخوابن و بعد بذارن برن. . . !!
میگفتم بهش:
تو داری اینارو به من میگی؟!
خوب برای همینه که تو نباید باهاشون بخوابی!
بدون اینکه تظاهر کنی بهشون چیز یاد بده.
بذار صحبت کنن.
نقطه ضعف و تعصبشون رو پیدا کن:
پول،
ماشین،
موفقیت،
کار.
وقتی پیداش کردی،
حالا وقتشه که چاپلوسی کنی.
بعدش که مطمئن شدی این همون مرد واجد شرایطه،
تسلیمش میشی.
البته نه توی اولین قرار.
چون اونوقت فکر می کنه که خیلی راحت بدست میای.
اما خیلی هم منتظرش نذار.
در حد 3 یا 4 تا شام،
اونوقت بهش اون چیزی که میخواد رو بده.
بهش لذتی بده که تصورش رو هم نمی تونه بکنه.
بذار فکر کنه که هیچکس نمیتونه مثل اون تورو به اوج برسونه.
نقش یه زن مطیع و خوشحال رو بازی کن.
اما نه برای مدت زیاد.
دیر یا زود باید بیخیال تظاهر بشی.
نباید اینطور بنظر بیاد که اون میتونه همیشه تورو به اوج برسونه.
بعد بدون اینکه اخطار داده باشی،
بیخیالش میشی و شروع میکنی با یه نفر دیگه،
جلوی اون،
تیک زدن و تو یه شب استثنایی کار رو به اوج می رسونی.
ترجیحا با یه زن دیگه.
این تحقیرش میکنه.
دیوونه ش میکنه.
کاری میکنه که به زانو در بیاد.
+سخت
بود این نقش رو جلوی اون بازی کردن دیدن اون که کنار یه مرد دیگه خوابیده
باشه،توف به این زندگی که تائتر و فیلمشَم برام غیر قابل قبول بود . . .!!!
+فقط یه سکانس از تائتری بود که باهم اجرا کردیم و نقش مقابل من بود و معشوقه دیگری
1:حال من از این چیزی که میبینی وخیمتره رفیق اما تا کی باید به این حال و روز باشم؟
. . . .
2:درد عجیبی در ناحیه قفسه سینم حس میکنم جوری که گاهی حتماً باید یه جا بشینم و محکم دسَمو روش فشار بدم و بگم
میگذره
میگذره
میگذره
د
ِ لعنتی میگذره بهونه نگیر میگذره خفه شو به این زندگی تازت عادت کن و
هیچی نگو او برای من هم عزیز بود او یار من هم بود همرازو هم نفس من هم
بود،آروم بگیر. . . .
. . . .
3:به
معنای واقعی پیر شدم و دیگه اون آدم قبلی نبودم میدونم خودم اولین قدم
ویرون شدن رو برداشتم حالام میگم گ و ه خوردم اما چه فایده دلی که شکست تو
جمعش کن و بندش بزن با خورده هایریزش چی کار میکنی . . .؟؟؟

توسط Mr.rakik

دقیقاً
میدونم الان چه حسی داری.
فکر میکنی که گناهکاری،
اما نیستی.
اصلاً چیزی به اسم گناهکار وجود نداره!
این فقط ترس از گیر افتادنه.
این تازه روز اول بود،
برای همین ترست هنوز تازه س.
مغزت
حس میکنه که مریض شده و دور خودش
میچرخه.
توهم داری
که همه موضوع رو میدونن،
فکر میکنی گه
زدی و به زودی
همه چیز رو از دست میدی.
میخوای بالا بیاری،
اما هیچی توی شکمت نیست.
امشب نمیتونی بخوابی.
یه شیشه مشروب
رو سر میکشی،
میشینی تلویزین نگاه میکنی و دنبال یه خبر
میگردی که در مورد تو باشه،
اما هیچ خبری نیست.
فردا صبح از خواب
بلند میشی و میبینی که
دنیا همون دنیایی هست که قبلا بوده.
هیچی عوض نشده.
اونوقت اون ترس یهو میذاره و میره و بعد
از چند روز تازه
میفهمی که هیچکس از موضوع
خبر نداره!
که این خونریزی،
این مسئله خیلی مهم،
از زیر دست تمام دنیا در رفته.
اینجاس که تو تبدیل به یه آدم جدید میشی.
1:تا اونجایی که یادم بود رفقایی که سر میزدن و لینک کردم،کسِ دیگه ای هم هست آیا؟!
2:به وقتش میام سراغت عوضی ل ا ش ی !
3:اینبار با توجه به اسمم مینویسم پس دلخور نشین از رکیک بودن کلمات.!

توسط Mr.rakik
|

رکیک (ع) فرمودند :
بیشتر مردم فکر میکنن
که وقتی یکی یه جرمی مرتکب میشه، صاف میبرنش دادگاه و محاکمش میکنن.
اما اینطوری نیست.
به این سرعت نیست.
چرخهای عدالت خیلی کندتر از اون چیزی که فکر می کنین میچرخه.اولش احضاره و بعدش تفهیم اتهام و
بعد یه سری
کارا
برای لغو و تاخیر و عوض کردن محل تشکیل دادگاه.
بعد تازه هیئت منصفه رو تشکیل میدن که اینم تشریفات خاص خودش رو داره.
بعد تاریخ محاکمه رو
معلوم میکنن و بعد همون
تاریخ رو هی عوض می کنن و
ما در تمام این مدت به جرمی که مرتکب شده ایم فکر میکنیم . . . !!
1:آره همچین زود زود مجازات نمیشیم.
2:زندگی بد و خوب میگذره تو با خودت چند چندی؟
3:موفق باشی حالا با هر . . . هستی

توسط Mr.rakik

سلام:
از اون روزی که این وبلاگ به خواسته من نویسندش حذف شد
چند وقتی یا ماهی میگذره اون روز فقط اومدمو چشمامو بستم و
گزینه حذف رو انتخاب کردم مطمئنم بودم از این کارم که باید اون همه نوشته که همشون آنلاین نوشته بود و کلی خاطره
توشون بود بدون معطلی پاک میشد تا شاید این یه اجبار برای تازه شدن من باشه!
از اون اون روز تا به الان هیچی تغییر نکرده: من همون مَردم
پادگان همون پادگان
فرمانده کمی تا قسمتی چَپ افتاده با ما
هوا بالای برجک ها بس ناجوان مردانه سرد است
خوابی به چشم نمیاد
سیگارم دیگه به درد من نمیخوره
خلاصه همه چیز داره تغییر میکنه و من اما هنوزم همون احمق همیشگی به حساب میام،هنوزم یادمY تو اگه بخوای میتونی با این حرفات با این لحنت همه چیزو بدست بیاری اما همیشه ساکتی و هیچی نمیگی مگر اینکه خونت به جوش بیاد،
هنوزم:
"عاشق منطقی
شدن
و اینجوری
حرف زدنش بودنم
که با یه حالت خاص
و با اون عینک فرم مشکی و کائوچوییش
به آدم نگاه میکرد
و یه نیشخند رو لبش بودو
توضیح میداد"
آره هنوزم یادمه که میگفتی:
ما آدما حق انتخاب داریم پای بندی معنی
نداره
تا وقتی که طرفتو با جون دل نخوای اگه اینجوری باشه
هرکی با اولین نفری که رفاقت کرد ازدواج کنه نه آدما حق
انتخاب دارن
فکر دارن
میتونن تصمیم بگیرن
بعضی ها اینو با ل ا ش ی بازی اشتباه میگیرن
بعضیام میشن مجنون و میرن تو قصه ها . . .
آره هنوزم یادمه!
حق داشتیه جورایی وقتی الان به حرفاش دقت میکنم میبینم راست میگفت . . .
نمیدونم چرا حس میکنم با همه فرق داره یا داشت هیچیش با
بقیه هماهنگ نبود:
دختر بود اما لوس نبود،ناز نداشت،قهر بلد نبود!
در هر شرایطی دروغ نمیگفت،ناراحت نمیشد،دادو بیداد نمیکرد،بد دهنی نمیکرد!
همرو دوس داشت؛
به معنی واقعی همرو دوست داشت حتی بدترین هارو که تو زندگیش بودن بازم باهاشون مدارا میکرد،این دختر خوب بود و خوب موندو خواهد موند اما این من دیگه تغییری نمیکنه تا آخر عُمر . . .
1:از این به بعد طولانی مینویسم
2:تمام نوشته ها آنلاین و همون لحظه نوشته میشه.
3:اگه متن رو نمیخونی نظر چرت و پرت و بی ربط نذار خواهشاً!

توسط Mr.rakik